السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

214

تفسير الميزان ( فارسي )

عريان بودند ، و از عريانى خود باكى نداشتند . فصل سوم ، آن روز مار ، از ميانه همه حيوانهاى صحرا كه خدا خلق كرده بود ، حكيمى شد ، و به زن گفت : راستى ، و به يقين خدا گفته از همه اين درختهاى باغ نخوريد ؟ زن بمار گفت : نه ، از همه درختان باغ ميخوريم ، تنها فرموده از ميوه آن درخت كه در وسط باغ است نخوريد ، و نزديكش نشويد ، تا نميريد ، مار به آن دو گفت : نمىميريد ، خدا ميدانسته كه شما همان روز كه از آن درخت بخوريد ، چشمتان باز مىشود ، و چون ملائكه در خير و شر دانا ميشويد ، پس وقتى زن ديد كه درخت درخت خوبى ، و ميوه اش خوب ، و شهوت انگيز است ، عقل خود از كف بداد ، و از ميوه آن گرفته ، و خورد ، و به شوهرش هم داد خورد ، پس چشمشان باز شد ، و فهميدند كه عريان هستند ، پس از برگهاى انجير لباسى چون لنگ براى خود درست كردند . بعد آواز خدا را كه داشت در باغ قدم مىزد ، شنيدند ، پس خدا ايستاد ، و آدم را صدا زد ، و به او گفت : كجا هستى ؟ و اين صدا محققا از او بوده ، آدم گفت : صداى تو را در باغ شنيدم ، ولى چون عريان هستم ، خود را پنهان كرده‌ام ، خدا پرسيد : چه كسى به تو گفت : عريانى ؟ مگر از آن درخت خوردى ، كه از خوردنش نهيت كردم ؟ آدم گفت : اين زنى كه برايم درست كردى ، از آن به من داد خوردم ، خدا بزن گفت : چه كار كردى ؟ گفت : مار مرا فريب داد ، از آن خوردم ، پس خدا بمار گفت : حال كه دانسته چنين كارى كردى ، از ميانه همه چارپايان ، و همه وحشىهاى صحرا ، ملعون شدى ، و بايد كه هميشه با سينه ات راه به روى ، و در تمام عمرت خاك بخورى ، و ميانه تو و زن و ميانه نسل تو و نسل زن دشمنى نهادم ، او سر تو را بكوبد ، و تو پاشنه او را بگزى ، و بزن گفت مشقت و حمل تو را بسيار مىكنم ، تا با مشقت فرزندان را بزايى ، و اختيار زندگى تو را بدست شوهرت نهادم ، تا او هميشه بر تو مسلط باشد ، و بادم گفت : از آنجا كه به حرف زنت رفتى ، و از درختى كه نهيت كردم ، و گفتم : از آن مخور ، بخوردى ، با اين ملعون زمين بود ، به اين سبب دچار مشقت شدى ، و در تمام عمر بايد از آن بخورى ، و آن برايت خار بروياند ، و از علف صحرا بخورى ، و با عرق رويت طعام بخورى ، تا روزى كه به همين زمينى كه از آن گرفتى و خوردى برگردى ، چون تو از اصل خاك بودى ، بايد به خاك برگردى . و آدم همسرش را بدين جهت حوا ناميد ، كه او مادر هر زنده ناطقى است ، و خدا براى آدم و همسرش جامه تنپوشى درست كرد ، و بانان پوشانيد ، آن گاه خدا گفت : اينك آدم است كه مانند يكى از ما خير و شر را مىشناسد ، و الان ديگر واجب شد كه از باغها بيرون رود ، تا ديگر بار ، دست بدرخت حياة دراز نكند ، و از آن نخورد ، و گرنه تا ابد زنده ميماند پس خدا او را از باغهاى عدن بيرون راند ، تا زمين كه وى را از آن درست كرد ، رستگار و آباد شود ، و چون آدم را طرد كرد ،